گنج

شمارهٔ ۱۲۷

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمداز نامهٔ محبّان نام گنه برآمد
گو طرّهٔ را مبُر سر اکنون که رخ نمودیفکر از درازی شب نبوَد چو مه برآمد
زلف سیاهکارت بی جرم تا که را سوختکز خان و مانش آخر دود سیه برآمد
سر بر ره تو دارد پیوسته درّ اشکمای دولت یتیمی کاو سر به ره برآمد
هر ناوکی که چشمت زد بر دل خیالیکاری فتاد یعنی بر کارگه برآمد