گنج

شمارهٔ ۱۲۶

تابِ رویت رونق خورشید عالم‌تاب بردخندهٔ لعل تو آب گوهر سیراب برد
از شب زلف تو شد افسانهٔ بختم درازنرگس مست تو را در عین مستی خواب برد
گه گهی کردی خیال خواب بر چشمم گذرچونکه سیل اشک آمد آن گذر را آب برد
هر دلی کز دست تاراج غمت جان برده بودطرّهٔ طرّار زلفت در شب مهتاب برد
آه از دست جفای زلف تو کاو عاقبتپنجهٔ بخت خیالی را به بازی تاب برد