گنج

شمارهٔ ۱۲۵

تابِ خطت قرار ز بخت سیاه بردمهر رخ تو گوی لطافت زماه برد
دل هرکجا که رفت به دعویِّ عشق توبا خویشتن نفیر و فغان را گواه برد
از ما قرار و صبر و دل و دین مدار چشمکاین جمله چشم شوخ تو در یک نگاه برد
این آب روی بس که سرشک ندامتمخواهد ز لوح چهره غبار گناه برد
از گمرهی تمام خیالی گذشته بودبازش خیال نرگس مستت ز راه برد