شمارهٔ ۱۲۴
به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال داردز غم رخش چه گویم که دلم چه حال دارد
قدحی که جان زارم نه به یاد او بنوشدغم او حرام بادم دل اگر حلال دارد
به چمن که نسخه بُرد از دهن و رخش ندانمکه درون غنچه خون است و گل انفعال دارد
گنهی چو آید از سر بنهم بر آستانشبه امید آنکه روزی دو سه پایمال دارد
چه عجب اگر برم پی به حدایق میانشبه معانی خیالی که همین خیال دارد