گنج

شمارهٔ ۱۸۸

سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شددعوی حلاج بر حق بود از آن منصور شد
شد شمع از سوختن این فنر بس پروانه راکاو به هر جمعیّتی در عاشقی مشهور شد
شام رمزی گفت از مویش چنین تاریک شدصبح چون دم زد ز رویش عالمی پرنور شد
خواست موسی کز تجلاّی رخش از خود رودطور قسمت بین که این دولت نصیب طور شد
تا قضا از محنت شام فراقش یاد دادعاشقان را روزگار ماتم خود سور شد
در میان ما و جانان جز خیالی پرده نیستعاقبت آن نیز هم از پیش خواهد دور شد