گنج

شمارهٔ ۱۸۷

سرشک تا به کی از چشم آن و این افتدمباد کز نظر خلق بر همین افتد
مگو به مردم بیگانه راز خود ای اشکچنان مکن که حدیث تو بر زمین افتد
خوش است خلد برین و دلم نمی خواهدکه بی جمال تو هرگز نظر بر این افتد
کسی که قدّ تو بیند نه بیند ابرویتچگونه کج نگرد هر که راست بین افتد
چو دل فتاد خیالی به دست خوش دارشکه باز دیر بیاید که این چنین افتد