گنج

شمارهٔ ۵۱

تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفتقدّت سخن از راستی سرو روان گفت
آنی ست تو را در مه رخسار که نتوانتا روز قیامت صفت خوبی آن گفت
انوار دل و سوز زبان جست ز من شمعز آنست که دل راز تو پوشید و زبان گفت
خواهم که به جان راز سگ کوی تو گویمامّا سخن دوست به دشمن نتوان گفت
تا دید خیالی که به از جان و جهانیجان داد به سودای تو و ترک جهان گفت