شمارهٔ ۳۱۵
تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدنبر ماست دعا گفتن و از صبح دمیدن
گل گوش همه بر سخن حسن تو داردبد نیست ز خوبان سخن خوب شنیدن
گفتی که مکش زلف مرا کآن سر فتنه ستهر فتنه که آید ز تو خواهیم کشیدن
ز آن روی به سر می رود اندر طلبت اشککش آبله شد پای ز بسیار دویدن
ای اشک چو در دیده وطن کرد خیالشمی باید از این مرحله بر آب چکیدن
زنهار به جایی که رخ اوست خیالیدر ماه نبینی که نکو نیست دو دیدن