شمارهٔ ۳۱۴
به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتنحکایت لب لعل تو را به آب دهن
مرا سرشک ز گوهر چنان توانگر ساختکه غیر تیغِ تو قرضی نماند بر گردن
ز بس که شیوهٔ چشم تو کُشت مردم راکمند زلف تو در خون همی کشد دامن
ز چهره پرده برافکن که شمع مجلس راز روی حسن به هر مجمعی تویی سرکن
به دوست عرضه ده ای اشک حال تیرهٔ ماکنون که بر دراو هست آب تو روشن
همین که دل ز خیالی که....به ناز چشم تو گفتا خبر ندارم من