شمارهٔ ۷۲ - استقبال از همام تبریزی
که میداند میِ شوق از چه جام استبه جز چشمت که او مست مدام است
شراب ار با تو نو شد دل حلال استوگرنه این صفت بر وی حرام است
دلا بگذر ز خود کاندر ره عشقنخستین گفته ترک ننگ و نام است
بجز سودای ابروی تو دیگرهمه کارِ مه نو ناتمام است
سر زلف تو را مرغی که داندکدام است و به در ماند که دام است
خیالی گر چو شمعی ز آتش دلنسوزی خویشتن را کار خام است