گنج

شمارهٔ ۱۸۴

ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازدبه هر دیار که رو آورد براندازد
گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزینخست تیغ تو از ذوق آن سراندازد
میان ما و غمت محرمی ست لیک رقیببر آن سر است که ما را به هم دراندازد
مرا ز پای در انداخت دست محنت توهزار بار برآنم که دیگر اندازد
کمان کین مکش ای فتنه جو که نزدیک استکه مرغ روح ز سهم بلا پر اندازد
اگر حدیث خیالی به حشرگاه رسدز عشق ولوله در صفّ محشر اندازد