شمارهٔ ۳۷۶
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزیهر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی
تیره شد حال جهانی رخ چون روز نمایکه بود عادت خورشید جهان افروزی
آخر ای شوخ بدین خاتم لعلی که توراستهرکجا دعوی شاهی بکنی فیروزی
دل اگر پاره شد از درد تو غم نیست چو هستناوک چشم تو را قاعدهٔ دلدوزی
در فن خویش از آن غمزهٔ تو استاد استکاین همه فتنه بدان شوخ تو می آموزی
خون مخور تا که نگویند فلانی می خوردای خیالی چو تو را هست ز تهمت روزی