شمارهٔ ۱۵۹
چو عطّار صبا در چین زلفت مشک میبیزدچرا پیوسته از سودا به مویی درمیآویزد
دل من این چنین کز عشق سودایش پریشان استعجب کز فتنهٔ آن زلف بی پرهیز پرهیزد
مرا از ماجرای اشک خویش این نکته شد روشکه هر کاو از نظر افتاد دیگر برنمیخیزد
از آن پیوسته چشم دلفریبش آشنا روی استکه در عین ستمکاری به مردم درمیآویزد
به یاری بست با زلفت خیالی عهد و میترسمکه ناگه چشم شوخت در میانه فتنه انگیزد