شمارهٔ ۱۵۸
چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کردز گریه پای به گِل ماند و سر فدای تو کرد
ز گریه دامن دُر داشت چشم من لیکنبه دیده هرچه که بودش همه فدای تو کرد
بیا که خلعت شاهی به قدّ آن رندی ستکه التماس کَرم از درگدای تو کرد
به خوارییی ز دعاگویِ خویش یادی کنکه رفت و تا دم آخر همین دعای تو کرد
چه بود رای تو جان باختن بحمداللهکه هرچه کرد خیالی همه برای تو کرد