شمارهٔ ۱۶۰
چون نه شادیّ و نه محنت به کسی میماندبه غمش همنفسم تا نفسی میماند
هوس خاتم دولت مکن ای دل کآن نیزمیرود زود ز دست و هوسی میماند
با وجود لبش از قند حلاوت مطلبچه بود لذت آن کز مگسی میماند
دل من شیفتهٔ سلسله مویی عجب استکه نه کس با وی و نه او به کسی میماند
خوش از آن است خیالی به جهان بعد حیاتکاین متاعی ست که با دوست بسی میماند