گنج

شمارهٔ ۳۰۷

مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدمپی رضای تو رفتم گناهکار شدم
به اختیار غلامیّ حضرتت کردمکه بر ولایت دل صاحب اختیار شدم
ز بیم جرم پراکنده حال بودم لیکچو فیض لطف تو دیدم امیدوار شدم
به بازی سر زلفت دل پریشانمقرار بست و من از غصه بیقرار شدم
گذار تا ز هوای تو دم زنم نفسیکه از تصوّر خاک درت غبار شدم
مرا به عهد جوانان ز عشق حاصل کارهمین بس است خیالی که پیر کار شدم