شمارهٔ ۲۷۵
دلا به دست هوس تار زلف یار مکشدر او مپیچ و بلا را به اختیار مکش
که فتنه یی ست به هر تاب طرّهٔ او راچو تاب فتنه نداری تو زینهار مکش
ز سرکشیِ چو به قدّش نمی رسی ایبه جای خویش نشین و به هرزه بار مکش
بیار باده که جامت مدام می گویدکه ساغری کش و دردسر خمار مکش
خیال وصل خیالی بنه تمام از سرنمی رسد به تو این پایه انتظار مکش