شمارهٔ ۲۷۴
در عشق از آن خوشدلم از چشم ترِ خویشکاو صرف رهت کرد به دامن گهر خویش
ما را که امید نظر مرحمت از توستهر لحظه چه رانی چو سرشک از نظر خویش
زین سان که دلم با سرِ زلف تو در آویختتا عاقبت کار چه آرد به سر خویش
آنروز زدم از صفت بی خبری دمکز هیچ زبانی نشنیدم خبر خویش
گفتم که سراپای خیالی همه عیب استمن نیز به نوعی بنمودم هنر خویش