شمارهٔ ۳۴
باد بر زلف تو بگذشت که عنبر بوی استگل مگر روی تو دیده ست که خندان روی است
بیش از این نیست به نقش دهنت نسبت منکه میان من واو تا به عدم یک موی است
خون به جو می رود از دیدهٔ مردم زین غمکآب رو در ره سودای تو آب جوی است
جست و جوی دل گم گشتهٔ ما بر لب توستنشنیدی که لب لعل بتان دلجوی است
نه خیالی سخن از زلف تو می گوید و بسهرکه دیوانهٔ عشق است پریشانگوی است