شمارهٔ ۳۵
با رخ خوبت که وَرد بوستان خرّمی ستحور اگر دعویّ رعنایی کند ناآدمی ست
بخت بد بنگر که می پوشد ز من راز تو دلدر میان ما و او با آنکه چندین محرمی ست
دل نشاید بست بر عهد بتان بی وفاکاین بنا را از ازل بنیاد برنا محکمی ست
تا جداییم از رخ چون روز و زلف چون شبتروز با دردم قرار و شب به ناله همدمی ست
گر بریزد چشم تو خون خیالی باک نیستهرچه با مردم کند آن شوخ عین مردمی ست