گنج

شمارهٔ ۱۱۲

با آفتاب رویت چون مه نمی برآیدزهره چه زهره دارد تا در برابر آید
از خاک رهگذارت دزدیده سرمه نوریوز عین بی حیایی در دیده می درآید
آمد هزار ناوک ز آن غمزه بر دل منپیوسته چشم بر ره دارم که دیگر آید
از دست آب دیده آهی همی برآریمخود غیر از این چه کاری از دست ما برآید
گردن بنه خیالی حکمی که راند تیغشتا زود هرچه باشد آن نیز برسرآید