شمارهٔ ۱۱۱ - استقبال از کمال خجندی
ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کردبی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد
گر حلقهٔ بازار بلا زلف تو نبوَدسرمایهٔ جان در سر سودا نتوان کرد
آن روز که از صبح وصال تو زند دمروزی ست که اندیشهٔ فردا نتوان کرد
گویم به سگت راز دل خویش ولیکنخود را به سر کویِ تو رسوا نتوان کرد
ای دل چو شدی ساکن کویش، غم فردوسبگذار که قلبی به همه جا نتوان کرد
افسوس از آن روز خیالی که خیالشپنهان شود از دیده و پیدا نتوان کرد