گنج

شمارهٔ ۱۴۵

تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کردمشّاطه اش گرفت به دزدی و بند کرد
دل را غمت به علّت قلبی نمی خریدلیکن چو دید داغ تو بروی پسند کرد
گنجِ غم تو خانهٔ عیشم خراب ساختسروِ قدِ تو پایهٔ بختم بلند کرد
هر زردئی یی که ز وجه نیاز بودقسّام عشق بهر من مستمند کرد
تا در طریق نظم خیالی کمال یافتنامش زمانه بلبل باغ خجند کرد