شمارهٔ ۱۴۴
تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کردسرو قدت به شوخی صد فتنه در هوا کرد
روزی که عاشقان را تقسیم رزق کردندرخسار زرد و غم را عشق تو زآن ما کرد
تنها سگ درت را من نیستم دعاگوهر کاو شیند روزی دشنام او دعا کرد
هرچند راند خورشید از پیش صبحدم راچون صبح داشت صدقی باز آمد و صفا کرد
از دست غم خیالی بیگانه گشت از خویشیارب غم بتان را با ما که آشنا کرد؟