شمارهٔ ۲۲۵
گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشیدکه دست از هوس کار غیر باز کشید
دلم ز شیوهٔ چشمت ندید مردمی ئیبه غیر از این که نیازی نمود و ناز کشید
متاع قلب مرا زآن نفس رواجی نیستکه سوز عشق تو در بوتهٔ گداز کشید
غرض زیارت سر منزل حقیقت بودریاضتی که دلم در ره مجاز کشید
خموش باش خیالیّ و قصّه کوته کنکه از فسانهٔ زلفش سخن دراز کشید