شمارهٔ ۲۱۶
گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارددیده باری ز گل روی تو رنگی دارد
گر در این ره به سعادت نرسد نیست عجبهرکه از نامِ غلامیّ تو ننگی دارد
دل بپرداز ز تزویر که نوری ندهددر نظر روی هر آیینه که زنگی دارد
کوس رحلت بزن ای جان که در این منزل خاکهیچ کس را نشنیدم که درنگی دارد
آخر آمد ز غمت وقت خیالی دریابکه به فکر دهنت فرصت تنگی دارد