گنج

شمارهٔ ۲۵۰

هرشبی زلفش مرا در بند سودا می‌کشدلیک آن بدعهد را خاطر دگر جا می‌کشد
ما ز گریه غرق آب دیده گشتیم و هنوزهمچو سرو آن شوخ هردم دامن از ما می‌کشد
دردمندان را ز رنج دل کشیدن چاره نیستتا به انگیز بلا آن سرو بالا می‌کشد
من همان ساعت که فکر زلف او کردم به خویشگفتم این اندیشه روزی سر به سودا می‌کشد
با خیال سروِ قدش چون خیالی هر نفسبی‌دلان را گوشهٔ خاطر به صحرا می‌کشد