گنج

شمارهٔ ۳۶۵

شد باز به دیدار سحر چشم جهانیبیدار نشد بخت عجب خواب گرانی
ما را خبر از محنت و اندوه زمانهوقت است که بی یاد تو باشیم زمانی
شک نیست که طفل ره ارباب طریق استپیری که نگفته است ارادت به جوانی
تا دیده چه نامحرمیی دید ز اشکمکز خانهٔ مردم به درش کرد روانی
کس را نبود مایهٔ قدر تو خیالیگر یار بگوید که سگ ماست فلانی