گنج

شمارهٔ ۲۴۳

نکردم جز به زلف یار پیوندکه نتوان کرد خود را بی رسن بند
چه شرین کرد طوطی کز سر شوقلبت را دید و بگذشت از سرقند
سگت را بی وفا گفتم عفااللهگناه از بنده و عفو از خداوند
مرو چون سیل اشک از دیده هر دمکه خون کردی دلم را ای جگر بند
دل غمگین به بویی از تو خوشنودخیالی با خیالی از تو خرسند