گنج

شمارهٔ ۲۳۹

مرا یاد آن روی دیوانه کردکه زنجیر زلف تو را شانه کرد
شبی از رخت نور دزدید شمعروانش گرفتند و در خانه کرد
چه شمعی ندانم که پروانه رادر آتش فکندی و پروا نکرد
تشبّه به دندان او کرد دُرچه گویم به غایت که مینا نکرد
خیالی به می بست پیمان چو دیدکه ساقی اشارت به پیمانه کرد