گنج

شمارهٔ ۳۱۱

ای رفیقان به شب هجر چو از آتش منشمع را سوخت دل از غصّه چراغش روشن
سر نه پیچم ز رضای تو اگر تیغ زنیچه کنم گر ننهم حکم خدا را گردن
نیست در دور تو بی نالهٔ زار آن سر کوخوش بود موسم گل نغمهٔ مرغان چمن
هرکه لعل لب سیراب تو را بد گویدگرهمه چشمهٔ خضر است که خاکش به دهن
گر نخواهی که چو گل چاک شود پیرهنتبی گناهی نکش از دست خیالی دامن