گنج

شمارهٔ ۲۳۷

مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بودغمی نبود چو مقصود یاد کردی بود
دلِ چو آهنت از آه و ناله نرم نشدچرا که اینهمه پیش تو گرم و سردی بود
مرا هوای تو روزی وزید اندر سرکه حسنت از چمن عارض تو وَردی بود
گهی که عشق به کویت صلا طلب خیزدز راه صدق به هر گرد روی مردی بود
هنوز از گل رویت نداشت وجهی حُسنکه وجه عاشق درویش روی زردی بود
همین بس است به حشر آب رو خیالی راکه گِرد کوی تو افتاده همچو گردی بود