گنج

شمارهٔ ۳۴۰

اگرچه مشک را باشد به هر سویی خریداریولی در حلقهٔ زلفت ندارد روز بازاری
به رویت صورت چین تا نزد لاف دل افروزینمی خواهم که بینم نقش او بر هیچ دیواری
شدم خاک و در آن کو می برد بادم بحمداللهکه در کویت بدین تدبیر باری یافتم باری
مه نو را چو با چشم خریداری شبی دیدمبه چشمم کم نمود از ابروی شوخ تو بسیاری
دلا گر حاجتی داری به نزد سرو قدّی برچو حاجت می بری باری به نزدیک قدم داری
خیالی چند می‌پیچی ز حکمش گردن طاعتسری در کار تیغش کن اگر داری سر کاری