شمارهٔ ۳۲۳
به هوا و هوس نکهت پیراهن توگر رود جان من از سینه فدای تن تو
گر بپیچیم سر، از شیوهٔ مردی نبودبه جفایی که کند غمزهٔ مرد افکن تو
ای که شد دامنم از دست جفاهای تو چاکرحمتی گر نکنی دست من و دامن تو
بدمکن ای مه و پرهیز که آتش نزنددود آه من دلسوخته در خرمن تو
عشق از آن غمزه چو تیغی به کف آورد ای دلسرخود گر نکنی خون تو در گردن تو
گر خیالی به وفایت ندهد جان حزینبه چه فن جان برد ای شوخ ز مکر و فن تو