شمارهٔ ۳۲۴ - استقبال از کمال خجندی
تا چمن دم زد ز لطف عارض رعنای اوگل گل است از چوب تر خوردن همه اعضای او
گوییا از شیوهٔ قدّش نشانی داد سروکز هوس مرغان همی میرند بر بالای او
دید نرگس عارضش را و گلِ فردوس گفتخوب دیده ست آفرین بر دیدهٔ بینای او
چون کند دل خود فروشی با سر زلفش چو نیستنقد جان را قیمتی در حلقهٔ سودای او
ای خیالی کی بود کز لوح دل گردد تمامنقش جان محو و خیال یار گیرد جای او