شمارهٔ ۱۰۴
اگرچه دل نصیب از چشم شوخت مکر و فن دارددهان و ابرویت پیوسته باری نقش من دارد
دلم را عاقبت از شمع رخسار تو روشن شدکه خطّت هرچه دارد جمله بر وجه حَسَن دارد
شنیدم با دهان تو ز تنگی لاف زد پستهبگو آن بی ادب را تا زبان را در دهن دارد
چه آب روی از این بهتر شهید عشق را فرداکه از خاک سر کوی تو گَردی بر کفن دارد
خیالی را کجا باشد خیال خواب، چون هر شبز سودای خط و خالت شرر در پیرهن دارد