شمارهٔ ۱۰۵
اگر چه صاحب معنی همه هنر باشدچو بی خبر بود از عشق، بی خبر باشد
دلا چو طالب غیری ز عشق لاف مزنتو عاشق دگری عاشقی دگر باشد
اگرچه از پس هر تیرگی ست روشنی ییولی عجب که شب هجر را سحر باشد
چو گفتمش گذر از راه لطف جانب منبه خنده گفت تو را خود از این گذر باشد
خوش است درّ خوشابِ سرشک بر وجهیکه پیش رویِ تو آن نیز در نظر باشد
نظام کار خیالی ز چهرهٔ زرد استبلی به دولت زر کارها چو زر باشد