شمارهٔ ۳۱۲
ای مهر تو انیس دل ناتوان منذکر لب و دهان تو ورد زبان من
تا نام تو شنید و نشان تویافت دلدیگر اثر نیافت ز نام و نشان من
از لوح خاطرم نرود نقش مهر توبعد از اجل که خاک شود استخوان من
دل سوخت زاین حسد که چرا صرف می شودجز نقد جان من به فدای تو جان من
کس را وقوف نیست بجز نی ز همدمانکز دست هجر کیست نفیر و فغان من
گفتم تن خیالی مسکین چو موی چیستدر تاب رفت و گفت ز فکر میان من