گنج

شمارهٔ ۴۳

پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت استشاهی که شد گدایِ تو صاحب ولایت است
ای تا جور شکسته دلان را عزیز دارکز پادشه مرادِ رعیّت رعایت است
غم نیست گر ز بخت نیابد کفایتیسرمایهٔ قبول تو ما را کفایت است
روزم به شب رسید و خیالت ز سر نرفتیاریّ او نگر تو به ما تا چه غایت است
جان از عنا و رنجِ خمارم به لب رسیدساقی بیار باده که روز عنایت است
پیش لبش مگوی خیالی حدیث قندجایی که لعل اوست چه جای کنایت است