گنج

شمارهٔ ۴۲

قافیه: مشکست۵ بیت
بی‌رخ آن مه که شام زلف را در هم شکستچون فلک پشتِ امید من ز بار غم شکست
راستی را هر دلی کز مردم صاحب نظربرد چشم دل فریبش، زلف خم در خم شکست
بیش از این عهد درستان مشکن ای شوخ و بترسچون ز عهد نادرست افتاد بر آدم شکست
ساقیا در دور می خواری غم دوران مخورکاین همان دور است ای غافل که جام جم شکست
حاصل از سرمایهٔ هستی خیالی را به دستنقد قلبی بود، در دست غمت آن هم شکست