گنج

شمارهٔ ۱۰

طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او راره گشادی تو به خورشید پرستی او را
ریخت چشمت به جفا خون دل و دانستمکه بر این داشت در ایّام تومستی او را
دل چون شیشهٔ پر خون که به دست تو فتادبه درستی که دمادم بشکستی او را
زلفت ار دست گشاید به جفا عیب مکنچون تو در فتنه گری دست ببستی او را
تا خیالی به غم نیستی خود خو کردنیست دیگر به کسی دعوی هستی او را