شمارهٔ ۳۳۱
لاله کز گل میبرد دل چهرهٔ رعنای اوچون کند چون نیست کس را با رخت پروای او
لاف خوبی سرو قدّت را رسد زیرا که هستشیوهٔ رندی قبایی راست بر بالای او
چون کند دل خود فروشی با سر زلفت که نیستنقد جان را قیمتی در حلقهٔ سودای او
هرکه را در جان ز تاب آتش دل همچو شمعهست سوزی می توان دانست از سیمای او
تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون اوز این حسد عمری ست تا من می خورم غمهای او
مطربا چون عود سر تا پای خود در چنگ غمتا نمی سوزد نمی داند کسی غوغای او
با خیالی کاش از این دلسوزتر بودی غمتتا نهانی شادمان بودی دل تنهای او