گنج

شمارهٔ ۳۳۲

لطفی که می کند به محبّان عذار اومعلوم می شود همه از روی کار او
از عین مردمی ست که مشغول کار ماستچشمش که ناز و فتنه و شوخی ست کار او
با آن که خاک رهگذرش رُفته ام به چشمشرمنده ام هنوز من از رهگذار او
سرگشته از چه ایم چو بیرون نمی نهیمپرگاروار پا ز خط اعتبار او
از بس که اشک ریخت خیالی ز دیده، نیستفرقی میان دامن بحر و کنار او