گنج

شمارهٔ ۳۱۸

گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتنسهل باشد ما بحل کردیم خون خویشتن
زلف تو بخت من است امّا ندارم حاصلیجز پریشانی ازاین بخت نگون خویشتن
حلقهٔ زنجیر زلف خود به دست دل گذارتا کند بیچاره تدبیر جنون خویشتن
سرخ رویم همچو گل ای سرو ازین معنی که هستآب روی من ز اشک لاله گون خویشتن
شام هجران است برخیز ای خیالیّ و دمیگریه کن چون شمع بر سوز درون خویشتن