شمارهٔ ۲۱۹ - استقبال از کمال خجندی
گر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیردشمع از حسرت آن سوختن از سر گیرد
سوخت سر تا قدمم بهر تو چون شمع و هنوزبا تو سوز دل ما هیچ نمی درگیرد
آن زمان چهرهٔ مقصود توان دید که عشقپردهٔ هستیِ ما را ز میان برگیرد
ای ملامتگر مستان خرابات تو نیزباش تا یار شود ساقی و ساغر گیرد
در ازل با تو خیالی چو دم از رندی زدحیف باشد که کنون شیوهٔ دیگر گیرد