گنج

شمارهٔ ۱۵۱

تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزددل کجا گم شد اگر ابروی شوخت خم نزد
ما نه تنها در محبّت سنگسار محنتیمهیچ کس را از محبّان یار سنگی کم نزد
تا همه عالم به زیر خاتم حسنت نشدعشق مُهر مِهر بر نام دلِ آدم نزد
کی تواند دست در فتراک درویشی زدنهرکه پشت پایِ رد بر ملکت عالم نزد
شام هجر از اشک خون راز خیالی سر به سرروی روز افتاد امّا صبح دید و دم نزد