گنج

شمارهٔ ۲۱۳ - استقبال از کمال خجندی

گر بعد اجل دردِ تو با خویش توان بردخواهیم سبک درد سر خود ز جهان برد
در حلقهٔ دیوانه‌وَشان عقل نمی‌رفت«زنجیر سر زلف تواش موی کشان برد»
تا زلف تو چوگان معنبر به کف آورد«بند کمرت گوی لطافت ز میان برد»
سرچشمهٔ حیوان به هزار آب دهن شستو آنگاه حدیث لب لعلت به زبان برد
گفتم که خیالی چو به زاری ز جهان رفتدر سینه غمت برد، به خود گفت که جان برد