شمارهٔ ۱۶۷
در ازل مهر تو با جان رقم غم میزددل آشفته ز سودای خطت دم میزد
وقت ما را که تمنّای رُخَت خوش میداشتباز سودای سر زلف تو بر هم میزد
تا عَلَم برکشد از عالم جان فتنهٔ عشقسروِ قدّت علَم فتنه به عالم میزد
پیش از آن روز که جان دم زند از شهر وجودخویشتن را سپه عشق بر آدم میزد
هندویِ زلف تو دیشب ز خیالی به ستمدل همیبرد به صد شعبده و خم میزد