گنج

شمارهٔ ۱۶۶

خیز که پیر مغان میکده را درگشادنوبت مستی رسید باده بده برگشاد
دولت جم بایدت سر مکش از خطّ جامچون خم تجرید را ساقی جان سرگشاد
گر درِ طاعت ببست یار به رویم چه باکچون ز ره مرحمت صد درِ دیگر گشاد
در طرف نیستی تا نشدم گم نیافتبستگی کارم از پیر قلندر گشاد
چشم خیالی ز اشک مخزن یاقوت شدتا به تبسّم لبت حقّهٔ گوهر گشاد