گنج

شمارهٔ ۲۷۰

اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینششکست نقد قلب من چرا شد رسم و آیینش
منش دیگر نمی‌گویم مکن چندین جفا آخرچو بهبودی نمی‌بینم ز دل کاو گفت چندینش
منجّم تا رخ یار و سرشکم دید، در خاطربه وجه نیک روشن شد حدیث ماه و پروینش
دلا فرهاد را زیبد ره و رسم وفاداریکه سر رفت و نرفت از سر خیال شور شیرینش
خیالی طوطی طبعت همان رنگ سخن داردکه در آیینهٔ اول همی‌کردند تلقینش